خنده بر لب میزنم تا کسی نداند راز من
دانه ی زندگی ام کال و نرسیده بود
تکراری. بی ثمر. رنج آور
می دانستم باران دانه را رشد میدهد.اما نه دانه کال را
دانه کال را باران چشم میپروراند
روزی باغبانی به باغ یخ زده ام آمد
حضورش را گرم حس کردم. قلبش را پاک دیدم
از او خواستم تا در جزیره تنهایی ام کلبه ای از عشق بسازد
او پذیرفت
اشک آمد.اشک شوق و دانه امید را در قلبم رویاند
اکنون یافتم که امید یعنی زندگی و زندگی در کلبه عشق جریان دارد
وقتی در کوچه پس کوچه های دلم قدم می زدم غبار شدیدی بر دیوار دلم میدیدم
که سخت پریشانم کرده بود،زندگی را دوست دارم اما نه به قیمت بی تو بودن
دیگر نمی خواهم زندگی را پای تنهایی بسوزانم
روزگار چهره ی دیگری به من نشان داد،این بار وقتی در ساحل جزیره ی تنهایی ام
نشسته بودم فرشته ای از دور نمایان شد
خیال کردم خیالی بیش نیست،اما نه حقیقت داشت
گمان بردم اسیر طوفان شده است،اما نه،نسیم مهر در قلبش بود
تصویرش محو بود،بوران اجازه نمی داد چهره اش را ببینم،صدایش را بشنوم
به زمان وا می گذرامش،ثانیه ها این اجازه را به من خواهند داد
اومدم بگم از این ثانیه به بعد فقط حرفای دلمو مینویسم
دیگه نمیخوام به سلیقه مخاطبام بنویسم
دیگه نمیخوام قلمم به زور حرکت کنه
از این به بعد عشقم جوهر قلممه
ادعا میکنی که دوستم داری
رسم وفا در سردی روزگار گم شده است
تقصیر از تو نیست زمانه نهال صداقت را کج کاشته
اما یک جمله میگویم و داغ دل را سرد میکنم
عشق حریم ندارد
سلام
مرسی از دوستای خوبم که با نظراشون بهم دلگرمی میدن
یه چند وقتی نبودم{عذر میخوام}،یه چند وقتی شاید ننویسم
یعنی نمیتونم که بنویسم
فقط
فقط اومدم بگم دوستون دارم
فعلا
مهر ماه بی مهری نیست
مهر ماه دوباره زیستن است
مهر آغاز پاییز است
پاییزی که رازی مبهم در برگهای زردش وجود دارد
برگهای زرد پاییز خبر از خشکی نمی دهند
آنها امید را مزده می دهند
آنها تجلی گاه زندگی دوباره اند
تا پاییز نباشد بهار معنایی ندارد
باغ من …
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست ؛
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ؛ سرودش باد
جامـه اش شولای عریـانی ست
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید ؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان ؛
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟!
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
شاعر:مهدی اخوان ثالث

